تبليغاتX
آمو عباس

آمو عباس

دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا سطح بلندترین قله ی عشق های بلند پایین نخواهم آورد.

صبر کن...


صبر كن عشق زمین گیر شود - بعد برو

                                       یا دل از دیدن تو سیر شود – بعد برو


 

ای پرنده به كجا؟! قدر دگرصبر بكن

                                      آسمان پای پرت پیر شود – بعد برو

 

باش با دست خود آیینه را پاك بكن

                                      نكند آیینه دلگیر شود – بعد برو

 

یك نفر حسرت لبخند تو را می بارد

                                     خنده كن عشق نمك گیر شود – بعد برو

 

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد

                                    باش تا خواب تو تعبیر شود – بعد برو

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 11:13  توسط ™√§§Àмöö áßą√™   | 

اگر دوستم داری

اگر خیال داری دوستم بداری همینک دوستم بدار

 اکنون که زنده ام

صبر نکن تا بمیرم

 بدان که آنوقت هرگز صدایت به گوشم نخواهد رسید

و مجبور میشوی حرفهای ناگفته قلب ساده ات را

در فراسوی یک مشت خاکستر سرد

پنهان کنی

پس اگر ذره ای عشق من در دلت مأوا دارد

اگر دوستم داری

بگذار تا زنده ام بدانم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 11:8  توسط ™√§§Àмöö áßą√™   | 

هیچی نمیتونم بگم....

حلالم کن دارم میرم

منوهرگز نمی بینی 

حلالم کن اگه دستام

به دستای توعادت کرد

آخه دنیای عاشق کش

به ما دوتا خیانت کرد 

کلاف آرزوهامو

چراهیشکی نمی بافه

برای ما دوتا عاشق

جدایی دورازانصافه 

تمام سهم من از تو

یه حلقه س که توو دستامه

تمام سهم تو ازمن

یه عشق بی سرانجامه 

تو بارونی ترین ابری

من از پاییز لبریزم

چه معصومانه می باری

چه مظلومانه می ریزم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 11:5  توسط ™√§§Àмöö áßą√™   | 

خدایا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 13:32  توسط ™√§§Àмöö áßą√™   | 

درد و دل با خدای مهربون

گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم 

سر سنگینم را که پر از دغدغه دیروز بود وهراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ،

 آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟

گفت: عزیز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت

 بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی .

 من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت 

را به نظاره نشسته بودم

 گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟

گفت : عزیزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید 

عروج می کند،اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا 

باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه 

شاد بود . 

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سرراهم گذاشته بودی ؟

گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ،

 تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیز از هر چه هست

 از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید .

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟

گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ،

 چیزی نگفتی ، بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی 

آخر توبنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟

گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ،

 تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من می دانستم تو بعد از 

علاج درد بر خدا گفتن اصرارنمی کنی وگر نه همان بار اول شفایت می دادم .

گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 13:30  توسط ™√§§Àмöö áßą√™   | 

بیا قرار بگذاریم که . . .

بیا قرار بگذاریم که . . .

هیچ وقت با هم قرار ی نداشته باشیم !

بگذار همیشه اتفاق بیافتد !

...

این طور بهتر است 

من هر لحظه منتظر اتفاقم !

منتظر ِ یک اتفاق که " تــــو " را به " مـن " برساند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 13:4  توسط ™√§§Àмöö áßą√™   | 

حلول ماه مبارک رمضان مبارک

حلول ماه مبارک رمضان مبارک باد


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 0:59  توسط ™√§§Àмöö áßą√™   | 

مهمترین عضو بدن کدام است؟



مادرم همیشه از من می‌پرسید: مهمترین عضو بدنت چیست؟

طی سال‌های متمادی، با توجه به دیدگاه و شناختی که از دنیای پیرامونم کسب می‌کردم، پاسخی را حدس می‌زدم و با خودم فکر می‌کردم که باید پاسخ صحیح باشد

وقتی کوچکتر بودم، با خودم فکر کردم که صدا و اصوات برای ما انسان‌ها بسیار اهمیت دارند، بنابراین در پاسخ سوال مادرم می‌گفتم: مادر، گوش‌هایم

او گفت: نه، خیلی از مردم ناشنوا هستند. اما تو در این مورد باز هم فکر کن، چون من باز هم از تو سوال خواهم کرد

چندین سال سپری شد تا او بار دیگر سوالش را تکرار کند. من که بارها در این مورد فکر کرده بودم، به نظر خودم، پاسخ صحیح را در ذهن داشتم. برای همین، در پاسخش گفتم: مادر، قدرت بینایی برای هر انسانی بسیار اهمیت دارد. پس فکر می‌کنم چشم‌ها مهمترین عضو بدن هستند

او نگاهی به من انداخت و گفت: تو خیلی چیزها یاد گرفته‌ای، اما پاسخ صحیح این نیست، چرا که خیلی از آدم‌ها نابینا هستند.

من که مات و مبهوت مانده بودم، برای یافتن پاسخ صحیح به تکاپو افتادم

چند سال دیگر هم سپری شد. مادرم بارها و بارها این سوال را تکرار کرد و هر بار پس از شنیدن جوابم می‌گفت: نه، این نیست. اما تو با گذشت هر سال عاقلتر می‌شوی، پسرم.

سال قبل پدر بزرگم از دنیا رفت. همه غمگین و دل‌شکسته شدند

همه در غم از دست رفتنش گریستند، حتی پدرم گریه می‌کرد. من آن روز به خصوص را به یاد می‌آورم که برای دومین بار در زندگی‌ام، گریه پدرم را دیدم

وقتی نوبت آخرین وداع با پدر بزرگ رسید، مادرم نگاهی به من انداخت و پرسید: عزیزم، آیا تا به حال دریافته‌ای که مهمترین عضو بدن چیست؟

از طرح سوالی، آن هم در چنان لحظاتی، بهت زده شدم. همیشه با خودم فکر می‌کردم که این، یک بازی بین ما است. او سردرگمی را در چهره‌ام تشخیص داد و گفت: این سوال خیلی مهم است. پاسخ آن به تو نشان می‌دهد که آیا یک زندگی واقعی داشته‌ای یا نه

برای هر عضوی که قبلاً در پاسخ من گفتی، جواب دادم که غلط است و برایشان یک نمونه هم به عنوان دلیل آوردم

اما امروز، روزی است که لازم است این درس زندگی را بیاموزی

او نگاهی به من انداخت که تنها از عهده یک مادر بر می‌آید. من نیز به چشمان پر از اشکش چشم دوخته بودم. او گفت: عزیزم، مهمترین عضو بدنت، شانه‌هایت هستند

پرسیدم: به خاطر اینکه سرم را نگه می‌دارند؟

جواب داد: نه، از این جهت که تو می‌توانی سر یک دوست یا یک عزیز را، در حالی که او گریه می‌کند، روی آن نگه داری

عزیزم، گاهی اوقات در زندگی همه ما انسان‌ها، لحظاتی فرا می‌رسد که به شانه‌ای برای گریستن نیاز پیدا می‌کنیم. من دعا می‌کنم که تو به حد کافی عشق و دوستانی داشته باشی، که در وقت لازم، سرت را روی شانه‌هایشان بگذاری و گریه کنی

از آن به بعد، دانستم که مهمترین عضو بدن انسان، یک عضو خودخواه نیست. بلکه عضو دلسوزی برای خالی شدن دردهای دیگران بر روی خودش است

مردم گفته هایت را فراموش خواهند کرد، مردم اعمالت را فراموش خواهند کرد، اما آنها هرگز احساسی را که به واسطه تو به آن دست یافته‌اند، از یاد نخواهند برد .

نویسنده: ساراجون

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 20:40  توسط ™√§§Àмöö áßą√™   | 

بدون شرح؟؟!!!

 
 رگهایم را به تیغ میسپارم...
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 11:26  توسط ™√§§Àмöö áßą√™   | 

تنهایی دل

 
تنها

شبی در خلوت تنهایی خویش گذر از جایگاه عشق کردم

در ان خلوتسرای بی کسی ها نگاهی بر دل بیچاره کردم

قدم در زیر نور ماه گذاشتم چه شب رویایی بود انگاه که ماه کامل بود من و یار همیشگی خود تنهایی راه بر عبور علاقه بستیم و قدم در راه بی کسی ها نهادیم چه زیباست که در تنهایی در زیر نور ماه قدم زدن و گریستن و با خود حرف زدن که گویی معشوقه ای در کنارت قرار دارد.

من تنهایی را برگزیدم چون دگر نه دوست دارم و نه عشق را درک میکنم چون از یک یار درد عجیبی سراسر وجودم را گرفته بود و من در طی همین مسیر و راه به خرابه هایی رسیدم که گویا تنهاییم را میتوانم انجا سر کنم و بعد از مدتی نام ان خلوتگاه انسم را اینگونه نهادم:(خرابه های شهر عشق).

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 11:26  توسط ™√§§Àмöö áßą√™   |